چه خونها از پرم باید بریزم
از آن چشم ترم باید بریزم
دلم وقتی هوایت کرده باشد
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
چه خونها از پرم باید بریزم
از آن چشم ترم باید بریزم
دلم وقتی هوایت کرده باشد
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
به پیچ و تابِ تنگ از تاب ماندیم
پُر از اندوهِ دریا خاب* ماندیم
من و تو ماهیِ ق...رمزترین سال
کنارِ سبزه روی آب ماندیم
*خواب
کوری چشم حسودان چمن
اخرین اسفندها هم
دود شد...
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
تمام لحظه هایت عید باشد
نگاهت غرق در امید باشد
الهی در سکوت سرد غربت
دلت همسایه ی خورشید باشد!
زهرا محدثی خراسانی
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار باز آید
حافظ
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
حافظ
بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال
چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
حافظ
دلم گرفته هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم
بهار
حرف کمی نیست
ما نمیفهمیم
با اشک شوق و خاک زمین گل درست کرد
ورزیده ات نموده و خوش/گل درست کرد
در چشم تو برای خودش چای تازه ریخت
از باقی گل ات شکر و هل درست کرد
قدری خدا به طعم لبت فکر کرد و بعد
معجونی از شراب و هلاهل درست کرد
خنجر کشید و زخم ظریفی به یادگار
بر چهره ات به دقت کامل درست کرد
ای وای از آن زمان که دهان باز می کند
زخمی که از تو نقل محافل درست کرد
با خنجری که روی نگاهت بجا گذاشت
از یک فرشته مثل تو قاتل درست کرد
با شعر خواست نام تو را جاودان کند
یک مشت مرد عاطل و باطل درست کرد
جایی که در خور تو بداند زمین نداشت
در سینه های اهل زمین دل درست کرد
ابلیس عاشق تو شد آدم بهانه بود
عشق تو بود اینهمه مشکل درست کرد
حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست
آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر
انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست
رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع
لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست
تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد
هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شایدو اما دارد
با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد
در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد
عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
با عرض معذرت تو دوباره شدی کفن
اوار شد به روی سرم جیغ این ترن
دق می کنم بدون تو حالا چه می شود
آوار شد به روی سر من، اتاق من
مثل همین غروب که از راه می رسد
گم می شود غزال تو و اسب ترکمن
حسی نجیب حنجره ام را مرور کرد
حسی شبیه بغض و یا نه گریستن
یک جوخه خاطرات به قلبم نشانه رفت
با چشم های خیس به دستش گلنگدن
ان شب تمام خاطره هایم مرور شد
نوروز و خاطرات قشنگ گره زدن
...
این قرعه نام منو تو را آه ...بگذریم
دیگر جه فرق می کند افتادم از دهن
....
ارکیده خاطره است بهانه ست نازنین
این فرصت بدی است برای گریستن
زهر است این که باز بیایی و بگذری
هر روز از مقابلم اماده شدن
....
دق می کنم بدون تو حالا چه می شود
این روز ها بدون تو زیبا شده لجن....
عشق بزرگم اه چه اسان حرام شد
می شد بدانم این که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم اخر جزام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد
شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و امد کلام شد
ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز...اه نه!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
(کرستین بوبن)
اگر این قدر دوست دارم برایت بنویسم برای شنیدن پچ پچه ان درون خودم است. در یک جمله درون چین خوردگی های سکوت
(کرستین بوبن)
وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می اورد
(دکتر شریعتی)
لحظه سرایش اتاق مقدسی است که هیچ چشم و زبان و گوش غیر به انجا راه نمی یابد.این لحظه ناب سهم شاعر از تمام نعمتهای دنیاست که به او داده شده و این رسم تا ابدیت زیستن باقی خواهد ماند.
(هیوا مسیح)
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است
پیغام اشنا نفس روح پرور است
هرگز حضور حاضر و غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست