فرهاد صفریان

با « نه» شنیدن از توكه من كم نمی شوم!

مجنون نمـــای مــردم عالم نمی شوم

 این اوّلیـــن خطای تو ، حوّای سنگدل

پنداشــــتی بدون تو آدم نمـی شوم

 بعد از تو ای خزانــزده دیگر برای هر

شب بوی تشنه لب شده شبنم نمی شوم

 دلخور نشو عزیز! از این خُلقِ بی خیال

گفتم كه بی تو پا پی خُلقم نمی شوم.

 آه ای نگاهـهای تماشـــا  ، خداوكیل !

علّاف چشمهـــای شما هم نمی شوم.

 بگذار صـادقـانه بگـویـم بدون تو

هركار می كنم…نه..نه..آدم نمی شوم.
فرهاد صفریان


 

فاضل نظری

بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند

گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند

باید این آیینه را برق نگاهی می شکست

پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام

صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند

شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند

کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد

قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند

فاضل نظری

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند    

  پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند  

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

 ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی 

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند 

 یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

 از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد  

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد 

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد  

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟
فاضل نظری


فاضل نظری

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه مسئله هاست   فاضل نظری

ادامه نوشته

بر شانه های تو(فریدون مشیری)

وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه میخواست بشکند
یک لحظه از خیال پریشان من گذشت
بر شانه های تو
میشد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه بر ارم
به های های
ان جان پناه  مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین اسوده ام کند
فریدون مشیری


ادامه نوشته

مرا بی تو سببی نیست
به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به افتاب
از دریچه تاریک
کلام از نگاه تو شکل میبندد
خوشا نظر بازیا که تو اغاز میکنی
شاملو
دلم گرفته ازین روزها دلم تنگ است
میان ما ورسیدن هزار فرسنگ است
سلمان هراتی

تو نیستی که ببینی
چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
فریدون مشیری
چشم هایت زمین محبت بود
ومن قانون جاذبه اش را
وقتی سیب سرخ دلم
افتاد فهمید
من ندانم که کیم
من
فقط میدانم
که
تویی
شاه بیت
غزل
زندگیم

همه لرزش دست ودلم از ان بود که
عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
ای عشق ای عشق
چهره ابی ات پیدا نیست
شاملو


چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت ازمون سخت
زنده به گوری 
شاملو


اشک رازیست
عشق رازیست
لبخند رازیست
اشک ان شب
لبخند عشقم بود
شاملو


انکار عشق
را چنین که به سر سختی پای سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به استین نهان کرده باشی
که عاشق اعتراف را
چنان به فریاد امد
که وجودش همه بانگی شد
شاملو