به بهانه بزرگداشت سعدی 1 اردیبهشت

با این همه بی داد او وان عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود


در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود


چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند

نای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید


من از ان روز که در بند تو تام ازادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم


گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم


به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه  عقل ماند و نه هوشم


از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است

پیغام اشنا سخن روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است


قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو و این هم عزیم سوگند است

که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت ارزومند است










مهدی عابدی

 

خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد

خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست

اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد

از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

بزرگی، مهربانی، بی‌دریغی، آن قدر خوبی

که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد

دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد

غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند

که زیر بیت ـ بیتش آفرینی از تو امضا زد

محمد سعید شاد

خدا آنقدر برق انداخت شمشیر نگاهت را
که حتی راهزنها هم نمی بندند راهت را

دو چندان می شود زیباییت وقتی که می گیرد
هلال ابر گیسوی سیاهی روی ماهت را

به آسانی جهانم را تصرف می کنی وقتی
مجهز می کنی با عشوه ای حتی سپاهت را

دهانش از تعجب باز می ماند اگر دریا
فقط یک لحظه در چشمت ببیند این شباهت را

خدا هم مثل من زیباییت را دوست می دارد
و لذت می برد وقتی که می بیند گناهت را

نه تنها من فقط گاهی تو را گم میکنم در خود
که هر شب شمس گم میکرد راه خانقاهت را


فال حافظ

برای خواندن فال حافظ به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه نوشته

محمد علی بهمنی

تو ان شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسم

به جا نت چشم زخم اید چو می گویند تحسینم


این خنده های بی خودی را بر لبم جدی مگیرید

حال مرا از واژه های شعر غمگینم بپرسید



مریم حقیقت

شب مانده و پروانه من منتظر است

تا صبح غزل خانه من منتظر است

هر وقت دلت هوای باریدن داشت

برگرد بیا شانه من منتظر است

حسن دلبری

چرخش نامش زبان ها را به رقص آورده است

چشم‌ هايش سرمه دان ها را به رقص آورده است

بلبلستاني كه در صبح گلويش مي وزد

باغ در باغ ارغوان ها را به رقص آورده است

چيست اين طيف تماشايي كه زير تابشش

آسمان رنگين كمان ها را به رقص آورده است

اين تويي در جلوه زار خوش خرامي مي چمي

يا نسيمي پرنيان ها را به رقص آورده است

اين كه مثل فتنه مي چرخد ، شرار چشم توست

ياشب امشب كهكشان ها را به‌رقص آورده است

بعد از اين يك لحظه آرامش ندارد شهر من 

دزد اينجا پاسبان ها را بـه رقـص آورده اسـت


 

دنـبال يـكـي ســرزده رفـتي كـه بيـايي

شب خـوش دل هـر جـايي من باز كجايي

خوش مي روي و مي چمي و مي گذراني

انگـار نــه انـگـار كه اي دل ، دل مـايـي

هرلحظه هوايي به سرت مي زند امشب

چشم همه روشن چه دل سـر بـه هـوايي

درخاك هم از سوز تو آرام ندارم

آه اي دل من زنده بلا مرده بلايي

از آمد و رفتي كه تو داري چه بگويم

رفتي كه بيايي شب و رفتي كه بيايي

با اينهمه از دوري تو بيم ندارم

نزديك ترين جاي تن من به خدايي

شب بود سراسيمه مرا برد بـه مسـجد

آنجا كه نه رنگي است نه نامي نه صدايي

گفتم دل خوش مذهب من قبله كدام است

رو سوي خودش كـرد عجب قبله نـمايـي

 

حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
...و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من_دل مغرورم_پرید و پنجه به خالی زد
که عشق_ماه بلند من_و رای دست رسیدن بود

گل شکفته!خدا حافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو ان دو خطیم ,اری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز اغاز به بکدگر نرسیدن بود

اگر که هیچ گل مرده دوباره زنده نشد
اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمر شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

شهریار

سیزده به در است و همه از شهر به در                               من همان سیزدهم کز همه عالم به درم

هوشنگ ابتهاج


نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشارات نظر، نامه رسان من و تست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

هرکجا نامه عشق است نشان من و تست

سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست


سهراب سپهری


صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث(م امید)


ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت، اما…آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرسبزترين  بهار  تقديم   تو  باد               آواي خوش هزار تقديم تو باد

گويند لحظه ايست روئيدن عشق              آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

سیده زهرا مشیر

به اختیار تمام از هبوط می سوزیم

شبی شبیه دو تا عنکبوت می سوزیم

من و تو در لحظاتی عجیب می میریم

وبعد زیر درختان توت می سوزیم

من و تو ادمکیم اه...که دست چین شده ایم

چه شاعرانه میان سکوت می سوزیم

کلاغ شوم غزل ها بمیر بعد از این...

به یاد نغمه دف،نی، فلوت،می سوزیم

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست

همین...،به پای تو و ابروت می سوزیم

سیده زهرا مشیر

دوباره خسته ام از تو خدای فروردین...

چه دور مانده  از اینجا صفای فروردین...

چقدر هق هق و گریه کجا گلایه کنم

که جاده پر شده از های های  فروردین...

مرا ببوس و بنان،شاهنامه و سیگار

دو فال قهوه و فردین، و وای فروردین...

عجیب بیژن قصه به چاه افتادست

منیژه گیس بریده  اهای فروردین...

وسال هایی پیاپی بهار را کم داشت

ببین دوباره دی امدبه جای فروردین...

###

چه سال های غریبی گذشته از ان سال

نشسته این زن کولی به پای فروردین...


نوشته ازتو و این شور وحال بیزارم

تمام عمرشدم من فدای فروردین

تو فصل اخر عمر  منی وتقویمم

نشانده است تو را لابه لای فروردین

###

و مرد اخر شعرش گمان کنم دق کرد

درانتظر نگاهت خدای فروردین...

فروردین 1383






دل های نجیب

بی صدا

می شکند


به رغم حجم سکوتی که پیش روی منست

هزار حنجره فریاد ارزوی منست