به بهانه بزرگداشت سعدی 1 اردیبهشت
با این همه بی داد او وان عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
نای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
من از ان روز که در بند تو تام ازادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است
پیغام اشنا سخن روح پرور است
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو و این هم عزیم سوگند است
که با شکستن پیمان و بر گرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت ارزومند است
شک نکن که من شاعرم اما