ابراهیم لگزیان

وقتی خدا نمی گذرد از گناهمان

وقتی غروب می چکد از سقف آسمان

 

وقتی که گیسوان  تو در باد می وزد

یا گریه شانه های تو را می دهد تکان

 

باید قبول کرد که دنیا برای من

فنجان قهوه ای است که افتاده از دهان

 

دیگر پرنده ای که تو هستی نمی رسد

در این هوای غمزده دستش به آسمان

 

تصویر چشم های تو را می کند مرور

آیینه ای که می پرد از خواب ناگهان

 

شاید برای این که تو را رام خود کند

برگردد این کبوتر وحشی به آشیان

 

حالا که من به بودن خود پشت کرده ام

دیگر چگونه دل بسپارم به این و آن ؟

 

وقت نماز صبح تو از من رهاتری

دارد خدا بخاطر تو می دهد اذان !

 

آماده ام که با تو کمی درد دل کنم

این بغض نابکار مگر میدهد امان ؟!

 

با ذره ذره ذره ی این سنگ می شود

روزی هزار مرتبه آیینه امتحان

 

قرآن به نام نامی تو شعر تازه ای است

اقرا به اسم ربک  ... حالا غزل بخوان

 

دنیا پر از کمان و کمانگیر شد ولی

کوچک تر از همیشه ی خود شد جهانمان

 

این گربه ی سیاه مرا رنج می دهد

حالا کجاست نقشه ی ایران باستان

 

دیگر کسی صفای تورا حس نمی کند

یعنی رسیده ایم به پایان داستان .

هاشمی

سال‏ها رفت و دو ديوانه به هم خيره شدند


دست‏ها را زده بر چانه به هم خيره شدند


 


از پس پنجره‏اي رو به هم اما بسته


چون دو همسايه‏ي بيگانه به هم خيره شدند


 


تا مبادا که به هم خورده ترک بردارند


از همان دور دو پيمانه به هم خيره شدند


 


طاقت شيشه‏اي پنجره از هم پاشيد


بس که يک عمر جسورانه به هم خيره شدند


 


عشق در نقطه‏ي پايان خود آرام گرفت


روي قافي که دو افسانه به هم خيره شدند


 

ادامه نوشته

مسیح شاه چراغی

یعقوب اشک دیده آیینه کور کرد
از بس فراق یوسف خود را مرور کرد

 
خط می کشم به خاطره ‎خوابهای خوش
تا نقش خال تو به خیالم خطور کرد


تصویر آب را زده بر هم عبور تو
آیینه را ملاحت عکس تو شور کرد


گلهای مریم از دل صحرا دمیده اند
وقتی مسیح از نفس تو عبور کرد


دفتر شدند صوت تو را برگهای باغ
داوود نغمه های تو گل را زبور کرد


ای نیل چشمهای تو مضمون شعر من
موسای گریه هات غزل را نمور کرد


شبهای گیسوان فراقت سحر شوند
روزی که آفتاب تو میل ظهور کرد

ادامه نوشته

فروغ فرخزاد

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن (حذرکردن)
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

  

ادامه نوشته

فریدون مشیری

تو نیستی که ببینی

 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

  چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

 چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

 هنوز پنجره باز است

 تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

 درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

 به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

 به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

 که درنبودن تو

 مرا به باد ملامت گرفته اند

 ترا به نام صدا می کنند

 هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

 کنار باغچه

 زیر درخت ها لب حوض

 درون آینه پاک آب می نگرند

 تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

 طنین شعر تو مگاه تو درترانه من

 تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

 چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

 به روی لوح سپهر

 ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام

 چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

 هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

 به چشم همزدنی

 میان آن همه صورت ترا شناخته ام

 به خواب می ماند

 تنها به خواب می ماند

 چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند

 تو نیستی که ببینی

 چگونه با دیوار

 به مهربانی یک دوست از تو می گویم

 تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

 جواب می شنوم

 تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

 به روی هرچه درین خانه ست

 غبار سربی اندوه بال گسترده است

 تو نیستی که ببینی دل رمیده من

 بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است

 غروب های غریب

 در این رواق نیاز

 پرنده سکوت و غمگین

 ستاره بیمار است

 دو چشم خسته من

 در این امید عبث

 دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

 تو نیستی که ببینی...

 

فریدون مشیری

فاضل نظری

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

فاضل نظری 

حامد عسگری

لبخند بزن تازه کنی بغض" بنان" را

بخرام بر آشفته کنی "فرشچیان" را

 

تلفیق سپید و غزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

 

معراج من این بس که در این کوچه بن بست

یک جرعه تنفس بکنم چادرتان را

 

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیر و بر آشوب و بزن "جامه دران " را

 

ای کاش در این دهکده پیر بسوزند

هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را

 

شاید تو بیایی و لبت شربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

 

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذار کسی بو ببرد این جریان را

ادامه نوشته

مهدی عابدی

خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد

خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد

 

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست

اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

 

خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد

از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

 

بزرگی! مهربانی! بی‌دریغی! آن قدر خوبی!

که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!

 

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد

دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد

 

غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند

به زیر بیت بیتش آفرینی از تو امضا زد

 

محمد سلمانی

عشق پرواز بلندی ست، مرا پر بدهید

به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید

 

من به دنبال دل گمشده ای می گردم

یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید

 

تا درختان جوان راه من را سد نکنند

برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید

 

یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید

باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

 

آتش از سینۀآن سرو جوان بردارید

شعله اش را به درختان تناور بدهید

 

تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند

به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید

 

عشق اگر خواست نصیحت به شما، گوش کنید

تن برازنده او نیست به او سر بدهید

 

دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید

یا به یک شاعر دیوانۀ دیگر بدهید

 

محمد سلمانی

ادامه نوشته

علی رضا بدیع(تقدیم به حضرت پاییز)

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ های تازه مرا آشنا کند

 

پاییز می رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 

او می رسد که از پس نه ماه انتظار

راز درخت باغچه را برملا کند

 

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه های تازه بیارد، خدا کند

 

او می رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قول داده است به قولش وفا کند

 

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند

 

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

 

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

 

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را به روی حضرت پاییز وا کند...

 

علیرضا بدیع

ادامه نوشته

محمد حسین شهریار

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم
ادامه نوشته

احمد شاملو

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد ٬

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست ٬

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و رنج رهایی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.


ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث

ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم

تحمل می رود٬ اما شب ِ غم سر نمی آید

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن٬ لیک

چه گویم جور هجرت٬ چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگیها٬ بیقراریها؟

تو مه بیمهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬

که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟

ادامه نوشته

حمید مصدق

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستنی

سرودنی نیست

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از تو شنیدنی است.

×

این سر

- نه مست باده ٬

این سر که مست

مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنی ست ...

 

ادامه نوشته

قیصر امین پور

من از عهد آدم تو را دوست دارم

  از آغاز عالم تو را دوست دارم

 چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

 سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم

 نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

 من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

 به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

 بگوییم با هم : تو را دوست دارم

 جهان یک دهان شد همآواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

شادروان نجمه زارع

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد