احسان خسروابادی

ارزانـی خـدای شـما هـر دو عالـمـش
خورشید و آسمان و بهشت و جهنمش
باید هبـوط را به خدایـت نشـان دهم
باید از آسمـان بـه زمینـم بیـارمـش
ابلیس و سیب و گندم وحوا بهانه بود
می خواست زهر چشم بگیرد از آدمش
می خواست تا بهشت شود آرزویمان
می خواست تا همیشه بسوزیم در غمش

***
با این همه خدای شما معجزه گراست
زیرا هنوز در دل خود دوست دارمش

ادامه نوشته

مهرداد اوستا

 من بگو تا كيستي, مهري بگو, ماهي بگو؟
خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي؟ بگو, آهي؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتي بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من, جانا چه مي‌خواهي بگو؟

گيرم نمي‌گيري دگر, زآشفته عشقت خبر
بر حال من گاهي نگر, با من سخن گاهي بگو

اي گل پي هر خس مرو, در خلوت هر كس مرو
گويي كه دانم, پس مرو گر آگه از راهي بگو

غمخوار دل اي مي نيي, از دردو من آگه نيي
ولله نيي, بالله نيي, از دردم آگاهي بگو

بر خلوت دل سرزده يك ره درآ ساغر زده
آخر نگويي سرزده, از من چه كوتاهي بگو؟

من عاشق تنهايي‌ام سرگشته شيدايي‌ام
ديوانه‌اي رسوايي‌ام, تو هرچه مي‌خواهي بگو


 

 



 

ادامه نوشته

چند بهاریه از سعدی

برخیز كه می‌رود زمستان **بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه **منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یك بار **زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز كه باد صبح نوروز **در باغچه می‌كند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق **در موسم گل ندارد امكان

آواز دهل نهان نماند **در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز **و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار **بس خانه كه سوختست و دكان

ما را سر دوست بر كنارست **آنك سر دشمنان و سندان

چشمی كه به دوست بركند دوست **بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست **سهلست جفای بوستانبان

**

برآمد باد صبح و بوی نوروز

برآمد باد صبح و بوی نوروز **به كام دوستان و بخت پیروز

مبارك بادت این سال و همه سال **همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افكند گلنار **دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست **حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل كجایی **كه بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد **برادر جز نكونامی میندوز

نكویی كن كه دولت بینی از بخت **مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی **كه بر گنبد نخواهد ماند این گوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی **دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز

**

مباركتر شب و خرمترین روز

مباركتر شب و خرمترین روز **به استقبالم آمد بخت پیروز

دهلزن گو دو نوبت زن بشارت **كه دوشم قدر بود امروز نوروز

مهست این یا ملك یا آدمیزاد **پری یا آفتاب عالم افروز

ندانستی كه ضدان در كمینند **نكو كردی علی رغم بدآموز

مرا با دوست ای دشمن وصالست **تو را گر دل نخواهد دیده بردوز

شبان دانم كه از درد جدایی **نیاسودم ز فریاد جهان سوز

گر آن شب‌های باوحشت نمی‌بود **نمی‌دانست سعدی قدر این روز

بهاریه مشیری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگ‌های سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش به‌حالِ روزگار …
خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشتها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی به كام
باده رنگين نمی‌نوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه می‌بايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ

جليل صفربيگي

ابراز هم دردی! با رفتن تو من از خودم هم سیرم با عقربه ها ثانیه ها درگیرم مرگ آمده راه نفسم را بسته وقتی چمدان بسته شود می میرم

چند بهاریه در استانه بهار نو

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

 ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

 گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

 مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

 مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

 ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

 از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

 گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

 مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

 چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

 حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

 قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد


ز کوی یار می​آید نسیم باد نوروزی

 از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 چو گل گر خرده​ای داری خدا را صرف عشرت کن

 که قارون را غلط​ها داد سودای زراندوزی

 ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

 به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

 به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

 کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می​گویم چو گل از غنچه بیرون آی

 که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

 ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

 مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

 می​ای دارم چو جان صافی و صوفی می​کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

 جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

 به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنیتر می​رسد روزی

 می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می​کند تنها دعای خواجه تورانشاه

 ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

 جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

مژگان عباسلو

شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است

چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است

 کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست

 اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است

 چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟

 که او حکایت یک روح در هزار تَن است

قرار نیست معمای ساده ای باشد:

کمی شبیه شما و کمی شبیه من است

 کسی که کار جهان لنگ می زند بی او

 فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است

 پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند

 پرنده نیستم از گوشه‌ی قفس بخرند

 زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی

 پر از زنان پشیمان که تلخ و دربه‌درند

 چرا به شاخه‌ی خشک تو تکیه می‌دادم؟

به دست‌هات که امروزدسته‌ی تبرند؟

 بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت

 زنان کوچک من از شما پرنده‌ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن

زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند

، در ارتفاع کم عشق تو نمی‌مانند

 از آشیانه‌ی بی‌تکیه‌گاه می‌گذرند

* به خواهران غریبم که هرکجای زمین

 اسیر تلخی این روزگار بی‌پدرند

، بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه‌ست

بلندتر بنشینند... دورتر بپرند...

علی رضا قزوه

مرگ در جانم تلاطم می کن این روزها

زندگی دارد مرا گم می کند این روزها

 عشق می آید خبر می گیرد از اندوه من

 درد می آید تبسّم می کند این روزها

 گاه تنهایی می آید می نشیند پای حوض

 سنگ هم با من تکلّم می کند این روزها

مرگ از جسمم نمی پرسد که حتّی کیستی

مرگ بر روحم ترحّم می کند این روزها

 روح بازیگوش، می خندد به جسم خسته ام

 جسم، روحم را تجسّم می کند این روزها

دختران کوزه بر سر می رسند از راه دور

 کوزهگر خاک مرا خُم می کند این روزها ...