هوشنگ ابتهاج « ه . ا . سایه »



امشب به قصه ی ِ دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

این دُر ، همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ، ولی تو کجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه ، با که دست در آغوش می کنی ؟!ء

در ساغر تو چیست که با جرعه ی ِ نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می ، جوش می زند بر دل خُم ، بیا ببین
یادی اگر زخون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ، زخون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار ، اگرش نوش می کنی

سایه ، چو شمع ، شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی

حمید مصدق


زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای

******

این تیره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

******

قلب من و تو را
پیوند جاودانه مهری ست درنهان
پیوند جاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد بسته باد

*******

آه ای عشق تو درجان و تن من جاری
دلم آن سوی زمان
با تو آیا دارد وعده دیداری ؟
چه شنیدم ؟ تو چه گفتی ؟ آری ؟

******

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این هرگز کشت

******

کاش آن اینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پیچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم
گل صد بوسه ناب

******

ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می ایم

******

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز


ادامه نوشته

رضا پارسا

هنوز در به در کوچه های خاطره ام

هنوز اسم تو جا مانده کنج حنجره ام



هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو

در انحصار غم عشق در محاصره ام



به عشق اینکه ببینم دوباره میآیی

هنوز روی سکوی کنار پنجره ام



شب از بکارت روحم عبور کرد ولی

قسم به ماه نگاهت هنوز باکره ام



تو را به آینه سوگند میدهم مریم

مرا به پنجره فولاد شب نزن گره ام



به چشم من غم عشق تو مثل دایره ایست

که من چو عقرب عاشق درون دایره ام



چقدر غم زده در سینه میتپد قلبم

همیشه بی تو من اینقدر غرق دلهره ام



تو مثل طعم غزل های من خوش آهنگی

و من شبیه تو یک واژه در محاوره ام



و لمس برف تنت حسرتی است در روحم

به خشکسالی محض کویر پیکره ام




سهراب سپهری

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است