هوشنگ ابتهاج « ه . ا . سایه »
امشب به قصه ی ِ دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دُر ، همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ، ولی تو کجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه ، با که دست در آغوش می کنی ؟!ء
در ساغر تو چیست که با جرعه ی ِ نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می ، جوش می زند بر دل خُم ، بیا ببین
یادی اگر زخون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ، زخون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار ، اگرش نوش می کنی
سایه ، چو شمع ، شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
شک نکن که من شاعرم اما