سن دلبری

پيش از اين هرچار فصل روزگارم سردبود

شانه هايم بي بهار و شاخه هايم زرد بود

 

پيش از اين در التهاب آباد داروخانه ها

هر چه گشتم درد بود و درد بود و درد بود

 

پيش از اين حتي رديف شعرهاي خسته ام

آتش و خاكستر و دود و غبار وگرد بود

 

آه از آن شبها كه تنها كوچه گرد شهرتان

بي كسي گمنام ، رسوايي جنون پرورد بود

 

از خدا پنهان نمي ماند ، چه پنهان از شما

مثل زن ها گريه سرمي كرد ، يعني مردبود

 

زندگي انروز تا آنجا كه يادم مانده است

مثل تا اينجاي شعرم بي فروغ و سردبود

**

ناگهان امِا يكي همرنگ من درمن شكفت

شاد و شيدا عين گلهاي بهارآورد بود

 

مثل شب ، مثل شبيخون ، مثل رؤيايي كه گاه

در شبان بي چراغم شعله مي گسترد بود

 

ديدم آن ليلاي شورانگيز صحرا زاد را

تازه مي فهم چرا مجنون بيابانگرد بود

حسن دلبری

چرخش نامش زبان ها را به رقص آورده است

چشم‌ هايش سرمه دان ها را به رقص آورده است

بلبلستاني كه در صبح گلويش مي وزد

باغ در باغ ارغوان ها را به رقص آورده است

چيست اين طيف تماشايي كه زير تابشش

آسمان رنگين كمان ها را به رقص آورده است

اين تويي در جلوه زار خوش خرامي مي چمي

يا نسيمي پرنيان ها را به رقص آورده است

اين كه مثل فتنه مي چرخد ، شرار چشم توست

ياشب امشب كهكشان ها را به‌رقص آورده است

بعد از اين يك لحظه آرامش ندارد شهر من 

دزد اينجا پاسبان ها را بـه رقـص آورده اسـت


 

دنـبال يـكـي ســرزده رفـتي كـه بيـايي

شب خـوش دل هـر جـايي من باز كجايي

خوش مي روي و مي چمي و مي گذراني

انگـار نــه انـگـار كه اي دل ، دل مـايـي

هرلحظه هوايي به سرت مي زند امشب

چشم همه روشن چه دل سـر بـه هـوايي

درخاك هم از سوز تو آرام ندارم

آه اي دل من زنده بلا مرده بلايي

از آمد و رفتي كه تو داري چه بگويم

رفتي كه بيايي شب و رفتي كه بيايي

با اينهمه از دوري تو بيم ندارم

نزديك ترين جاي تن من به خدايي

شب بود سراسيمه مرا برد بـه مسـجد

آنجا كه نه رنگي است نه نامي نه صدايي

گفتم دل خوش مذهب من قبله كدام است

رو سوي خودش كـرد عجب قبله نـمايـي

 

حسن دلبری

چندي است عاشقانه قلم مي زند دلم

از ماجراي چشم تو دم مي زند دلم

نام تو از شبي كه به رگهاي من دويد

يك در ميان براي خودم مي زند دلم

اين را كه مردمان ضربان نام كرده اند

دست خوشي است بر سر غم مي زند دلم

روزي هزار بار ورق هاي كهنه را

مشتاق و بيقرار به هم مي زند دلم

هر جه به سبز خاطره هاي تو مي رسد

انگار در بهشت قدم مي زند دلم

يك شب به خنده گفت چرا داد مي زني

اين قدر هي نگو كه دلم مي زند دلم…

حرفش ادامه داشت كه بي اختيار ، من

گفتم عزيز من چه كنم ، مي زند دلم

آرام برد گوش مرا روي سينه اش

ديدم چنين كه اوست چه كم مي زند دلم

ديدم در اين قمار دل او برنده است

ديدم فقط به قدر عدم مي زند دلم