خیام نیشابوری
هنگام گل و باده و یاران سرمست |
خوش باش دمی که زندگانی اینست |
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی |
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است |
هنگام گل و باده و یاران سرمست |
خوش باش دمی که زندگانی اینست |
پا بر سر سبزه تا بخواری ننهی |
کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است |
| این کوزه چو من عاشق زاری بودست دستش به سر زلف نگاری بودست این دسته که بر گردن او می بینی دستی است که بر گردن یاری بودست |
طوفانتر از همیشه به سمتم وزیدهای
مردی شکست خوردهتر از من ندیدهای
از من مخواه راحت از اینجا گذر کنم
وقتی هزار پیله به دورم تنیدهای
یادم نرفته است همان ابتدای کار
گفتی چقدر دغدغه داری، تکیدهای
ما سرنوشت مشترکی را قدم زدیم
مثل من از بهشت، تو هم سیب چیدهای
این شعر را به چشم تو تقدیم میکنم
این دلسروده را که خودت آفریدهای
دارم به روزگار خودم غبطه میخورم
حالا که صاف و ساده مرا برگزیدهای
گاهی خیال میکنم اینجا نشستهای
گاهی به روی زانوی من آرمیدهای
حتما شگفت ماندهای از کارهای من
دیوانهای شبیه خودت را ندیدهای؟
دیدم شبی به شکل کبوتر تو را به خواب
تا آمدم به سمت تو دیدم پریدهای
سلام بر همه دوستان عزیزم این غزل رو امروز تو حافظیه با نیت همتون گرفتم
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
جعبه جواهری ،قفل نیستی ولی وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای از درخت آسمان جدا نمی شوی...
خواهمت در عاشقی شیداترک
شر ترک ،شیرین ترک،شیدا ترک
ارغوان گونه هایت را کمی
گل ترک،گلگون ترک،غوغا ترک
شهد لبها بیش از این شور افرین
چشم شهلا باز هم شهلا ترک
قیامت قامت و قامت قیامت
قیامت می کند این قد و قامت
موذن گر ببیند قامتت را
به قد قامت بماند تا قیامت
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
كوشش رود به دریا شدنش می ارزد
كیستم ؟ … باز همان آتش سردی كه هنوز
حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه كه در پیله بماند غزلم
صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد
برایِ مـــرگِ مــن و تــو هـمـه دعا کردند چـــه ظالمـــانــه تــو را از دلم جدا کردند من و تو تـا پُــلِ پـیـوندِ « ما » شدن رفتیم ولی نشد، تــو و او را شــبـی « شما » کردند رسیـــده مــجلسِ تــو مردمان همه شادند ولـــی اتـــاق مـــرا مــجــلسِ عزا کردند تو را به ســاز و دهــل می برند و می گریی وَ نامِ فاجـــعــه را حــکـمــتِ خدا کردند من تـــو را بــه مــکافــاتِ عاشقی کشتند ببیــن چــه ظلــمِ عجیبی به ما روا کردند دو چشمِ تو پرِ اشک و دو چشمِ من پرِ خون تمــام هــستــی ی مــا را چرا بلا کردند؟ تو خــوب هستی و مـن بـد، وَ مــردمِ دنیا همیــشه خــوب وَ بـد را ز هم سـوا کردند رسیـــده لــحظــه ی مـرگم بیا گـلِ زیبا تمــام پـیکـرم امشب تـــو را صدا کردند.
|
بـاران بـزن دوبـاره تـو شـلاق بـر تـنـم اين گريه شور و حال بهار است يا منم بـا چشـمـهاي خيـره به آنسوي پنجره با يک خيال گمشده هي حرف مي زنم آه اي خيـال ِ رفتـه تـو در رقـص آمدي ؟ يـا من ميـان چرخش تن تن تتـن تنـم ؟ بـاران ببـار بر تـن شعـرم که من هنـوز بعـد از هـزار فـصـل شکفتن سـترونم *** در کوچه هاي مه زده و ماتِ خاطرات دنـبـال واقـعـيت تـصـويـر يـک زنـم گرماي دست اوست به روي دو چشم من سرماي لـخـت آهـن بـر روي گـردنـم *** اين بهترين گزينۀ پايان عشق بود ! حتي رضا نداد دل تو به کشتنم ، من زنده ، سرد ، خسته در اعماق بي کسي دارم براي خاطره ها قـبـر مي کـنم تو زنده ، سرد ، خسته ، به اين دلخوشي که من هـر ثـانـيـه در آرزوي جـان سپـردنـم *** دوري تـمـام ِ فـايـدۀ ايـن غرور بود ، حالا دوباره تو تويي ! و باز من منم ! |
باز آي كه چون برگ خزانم رخ زرديست
با ياد تو دمساز دل من دم سرديست
گر رو به تو آوردهام از روي نيازيست
ور دردسري ميدهمت از سر درديست
از راهروان سفر عشق در اين دشت
گلگون سرشكيست اگر راهنورديست
در عرصة انديشة من با كه توان گفت
سرگشته چه فريادي و خونين چه نبرديست
غمخوار به جز درد و، وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه اين مرد چه مرديست
از درد سخن گفتن و، از درد شنيدن
با مردم بيدرد نداني كه چه درديست
چون جام شفق موج زند خون به دل من
با اينهمه دور از تو مرا چهرة زرديست
زين لالة بشكفتة در دامن صحرا
هر لاله نشان قدم راهنورديست
يا خون شهيديست كه جوشد ز دل خاك
هرجا كه در آغوش صبا غنچة ورديست
موج عشق تو اگر شعله به دلها بكشد
رود را از جگر كوه به دريا بكشدگيسوان تو شبيهاست به شب اما نه
شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد
خودشناسي قدم اول عاشق شدن است
واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشدعقل يكدل شده با عشق، فقط ميترسم
هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشدزخمي كينهي من اين تو و اين سينهي من
من خودم خواستهام كار به اينجا بکشديكي از ما دو نفر كشته به دست دگرياست
واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد