حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
( همیشه خواسته ام از خدا فقط او را
چنان که خسته تنی چای قند پهلو را !
به مرگ راضی ام ؛ آن جا که راوی قصه
سپرده است به او پیک نوشدارو را
سفر که فاصله انداخت بین ما ، امروز
دوباره سوی من آورده این پرستو را )
***
- تن تو عطر پراکنده یا که آورده ست
نسیم صبح نشابور با خود این بو را ؟
دوباره از تو نوشتم هوا معطر شد
بریده اند به نام تو ناف آهو را
گرفته اند به نام غنایم جنگی
سیاه لشگر مو ها کمان ابرو را !
مرا دلی ست پر از آه و آرزو ...
مشکن برای روز مبادا چراغ جادو را
تو شاعرانه ترین اتفاق عمر منی
بگو چکار کنم چشم ماجرا جو را ؟
تمام لحظه هایت عید باشد
نگاهت غرق در امید باشد
الهی در سکوت سرد غربت
دلت همسایه ی خورشید باشد!
در محفل عاشقانه می رقصیــــدم
خال لب و دام و دانه را می دیــدم
گفتم به دل شکسته، عاشـق نشوی
آمد به سرم از آنچه می ترسیــدم
گاهی قیافه ی تو که تغییر می کند
تغییر فصل هاست مرا پیر می کند
ای نو بهار من!به خزانم فکنده ای
عشق این چنین هر آینه تاثیر می کند
گاهی نگاه می کنی و گاه سر به زیر؛
تا دل از این مقوله چه تفسیر می کند
جام شرنگ یا که سبوی شراب ناب؟
بی تو مگر عزیز!چه توفیر می کند
یک سال شد که با تو کلامی نگفته ام
یک سال....شرح عمر نفسگیر می کند
مانند شعر های منی شاید این خیال
حسن تو را هر آینه تکثیر می کند
در من تخیلی است که پندار خشت را
می گیرد و در آینه تصویر میکند
اندازه ی هزار غزل حرف در من است
اما چه سود؟قافیه ام دیر می کند
آه!ازدحام روز...چرا شب نمی شود؟
او نیز مدتی است که تاخیر میکند
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار باز آید
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
حرمت برای حرف شما قائلم ، ولي ـ
من شاعرم ،به حرف دلم گوش مي كنم
بیا دوباره کنار هم و به خاطر هم ـ
دو استکان غزل تازه نوش جان بکنیم
بیا دوباره کنار هم و به خاطر هم ـ
دو استکان غزل تازه نوش جان بکنیم
وقتی تو نیستی ، نفسم تنگ می شود
در من کسی بدون صدا گریه می کند
افتادم و شکستم و بر خاستم ، كه تا -
مردي كه ناز چشم تو را مي خرد ،شدم
اي واي به حال آن گلي كه ، از ياد بهار رفته باشد (۱)
از ياد بهار خاطراتش ، چون گرد و غبار رفته باشد
اي واي به حال آن كسي كه ، از مشكي چشم شاعرانه
يك سيب نچیده باشد اما ، با عشق ، دچار ، رفته باشد
سخت است – ولي عجيب ، هرگز !! – سخت است كه فرصت جواني
با ثانيه هاي پر ملالش ، از چشم خمار رفته باشد
در بازي كيش و مات دنيا ، رسمي ست عجيب اين كه روزي
سرباز ، برنده باشد و شاه ، از دور ، كنار رفته باشد
زيباست سفر ، ولي .. عزيزم ! مي ترسم از اين كه با اميدي
از راه بيايي و ببيني ، از پيش تو يار رفته باشد..
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت
ازمون
سخت
زنده به گوری
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
اری شود ولیک به خون جگر شود
و...
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کزان میانه یکی کارگر شود
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ امد ازین راه و از ان خواهد شد
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
من از ان روز که در بند تو ام ازادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیدست
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
که دارا رفته سارا گرفته
خودم را دار خواهم زد یقیناً
دلم تصمیم کبری را گرفته
......................................
تاریکم و شب از دل من می جوشد
- تکرار به تکرار خودش می کوشد -
تکراری ام آن قدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا می پوشد !
.......................................
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
.................................
من قرعه به نامم از ازل افتاده
یک مرد همیشه در هچل افتاده !
در عشق تو بدجور گرفتار شدم
مثل مگسی که در عسل افتاده !
با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم
دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم
بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم
سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم
دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم
هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش و مــــاه پــــریوشــم
گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده بــه پیــراهن کـــشم
لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های دلکشـــم
ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار
این کار توست من همه جور تـــو می کشم
دلم گرفته هوای بهار کرده دلم
هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم
رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را
هوای یک شب دنباله دار کرده دلم
بیا بیا که برای سرودن بیتی
هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم
به هر تپش که نفس تازه می کند باری
مرا به زیستن امّیدوار کرده دلم
کنون که آخر پیری نمانده دندانی
غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم
بخند ای لب خونین لب ترک خورده
دلم شکسته هوای انار کرده دلم