فریدون مشیری

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد

گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش

آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:

در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!


می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 ست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

حمید مصدق

من آفتاب درخشان و ماه تابان را

بهين طراوت سرسبزي بهاران را

زلال زمزمه روشنان باران را

- درود خواهم گفت

صفاي باغ و چمن

دشت و كوهساران را،

 

و من

- چو ساقه نورسته

باز خواهم ُرست

و در تمامي اشياء پاك تجريدي

وجود گمشده اي را دوباره خواهم جست


دوباره با من باش !

پناه خاطره ام

- اي دو چشم روشن باش !

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ما ...

- چگونه بتوان گفت ؟

- هنوز با من هست

 

كجايي اي همه خوبي

تو اي همه بخشش

چه مهربان بودي

- وقتي كه مهربان بودي

 

چگونه نفس تو را در حصار خويش گرفت

تو، اي كه سير در آفاق روح مي كردي

چه شد

چه شد كه سخن از شكست مي گويي

تو، اي كه صحبت

فتح الفتوح مي كردي

 

ادامه نوشته

مهدی اخوان ثالث (م.امید)

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

احمد شاملو

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.


با درودی به خانه می آیی و

 با بدرودی

خانه را ترک می گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

 به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

 نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی است پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی است که زمان مرا می سازد

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.


انكار ِ عشق را

چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي

دشنه مگر

به آستين اندر

نهان كرده باشي.-

كه عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

كه وجودش همه

بانگي شد

ادامه نوشته

احمد شاملو

دانم که اشک گرم تو دیگر دروغ نیست

چون مرحمی ، صدای تو با درد من یکی است

ادامه نوشته

فروغ فرخزاد

و اين منم
زني تنها

در آستانه ي فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين

و يأس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني اين دست هاي سيماني

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دي ماه است

من راز فصل ها را مي دانم

و حرف لحظه ها را مي فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاك، خاك پذيرنده

اشارتيست به آرامش



ادامه نوشته

مهدی عابدی

خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد
خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد

شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست
اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد

خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد
از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد

بزرگی، مهربانی، بی‌دریغی، آن قدر خوبی
که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!

دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد
دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد

غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند
که زیر بیت ـ بیتش آفرینی از تو امضا زد

زهرا بیدکی فیلیان

  1. رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌
    آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌
    افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:
    ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،
    امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار
    آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟
    امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌
    سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌
    کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌
    با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌
    چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار
    همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌
    امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌
    آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

شاملو

انکار عشق را

چنین که به سر سختی پا سفت کرده ای

دشنه ای مگر

به استین اندر نهان کرده باشی

که عاشق اعتراف را

چنان به فریاد امد

که وجودش ََهمه

بانگی شد

زهرا مشیر

    • به اختیار تمام از هبوط می سوزیم
    • شبی شبیه دو تا عنکبوت می سو زیم
    • شبی شبیه همین شب به رسم مجهولی
    • به پای تار تو در رو بروت می سوزیم
      من و تو در لحظاتی عجیب می میریم
      و بعد زیر درختان توت می سوزیم
      من و تو ادمکیم اه...که دست چین شده ایم
      چه شاعرانه میان سکوت می سوزیم

      کلاغ شوم غزل ها بمیر بعد از این
      به یاد نغمه دف نی فلوت می سوزیم
      مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
      همین!به پای تو و ابروت می سوزیم

فاضل نظری

آیین عشق بازی دنیاعوض شده ست

یوسف عوض شده ست؛زلیخاعوض شده ست

سرهمچنان به سجده فروبرده ام ولی

درعشق سالهاست که فتواعوض شده ست

خوکن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خوکن که جای ساحل ودریاعوض شده ست

آن باوفاکبوترجلدی که پرکشید

اکنون به خانه آمده،اماعوض شده ست

حق داشتی مرانشناسی،به هرطریق

من همچنان همانم ودنیاعوض شده ست