مژگان عباسلو

امشب كسي به  سيب دلم  ناخنك زده  است!
بر زخمهاي كهنه ی  قلبم نمك زده است!

اين غم نمي رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است

قصدم گلايه نيست، خودت جاي من، ببين
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!

امروز هم گذشت و دلت ميهمان نشد
بر سفره اي كه نان دعايش كپك زده است!

هرشب من -آن غريبه كه باور نمي كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-

دارد به باد می سپرد این پيام را:
سيب دلم براي تو ای دوست، لك زده است!

هادي حسني

جوّ احساس تو برفي ست من اما داغم

اين چه سري يت كه در مركز سرما داغم

من پسر خوانده ي هذيانم و ته مانده ي شب

آتشم آتشم آتش كه سرا پا داغم

اين پدر سوخته دل را به تو دادم شايد

يخ احساس تو را آب كند تا داغم

من چرا اين همه امروز به خود مي پيچم

س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!!

اگر امروز به فردا برسد مي فهمم

چه بلايي به سرم آمده حالا داغم

غزلم شروه درد است كه گرم است هنوز

جو احساس تو برفي ست من اما داغم

حسن دلبری

چندي است عاشقانه قلم مي زند دلم

از ماجراي چشم تو دم مي زند دلم

نام تو از شبي كه به رگهاي من دويد

يك در ميان براي خودم مي زند دلم

اين را كه مردمان ضربان نام كرده اند

دست خوشي است بر سر غم مي زند دلم

روزي هزار بار ورق هاي كهنه را

مشتاق و بيقرار به هم مي زند دلم

هر جه به سبز خاطره هاي تو مي رسد

انگار در بهشت قدم مي زند دلم

يك شب به خنده گفت چرا داد مي زني

اين قدر هي نگو كه دلم مي زند دلم…

حرفش ادامه داشت كه بي اختيار ، من

گفتم عزيز من چه كنم ، مي زند دلم

آرام برد گوش مرا روي سينه اش

ديدم چنين كه اوست چه كم مي زند دلم

ديدم در اين قمار دل او برنده است

ديدم فقط به قدر عدم مي زند دلم