هادي حسني
جوّ احساس تو برفي ست من اما داغم
اين چه سري يت كه در مركز سرما داغم
من پسر خوانده ي هذيانم و ته مانده ي شب
آتشم آتشم آتش كه سرا پا داغم
اين پدر سوخته دل را به تو دادم شايد
يخ احساس تو را آب كند تا داغم
من چرا اين همه امروز به خود مي پيچم
س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!!
اگر امروز به فردا برسد مي فهمم
چه بلايي به سرم آمده حالا داغم
غزلم شروه درد است كه گرم است هنوز
جو احساس تو برفي ست من اما داغم
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹ ساعت 17:51 توسط زهرا مشیر
|
شک نکن که من شاعرم اما