حسین منزوی

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

عشق بزرگم اه چه اسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من

از دفتر کدام شب بسته وام شد

اول دلم فراق تو را سرسری گرفت

وان زخم کوچک دلم اخر جزام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت

دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من

فواره از دلم زد و امد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را

شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز...اه نه!

این داستان به نام تو اینجا تمام شد

حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
...و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من_دل مغرورم_پرید و پنجه به خالی زد
که عشق_ماه بلند من_و رای دست رسیدن بود

گل شکفته!خدا حافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو ان دو خطیم ,اری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز اغاز به بکدگر نرسیدن بود

اگر که هیچ گل مرده دوباره زنده نشد
اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمر شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود